"...که من نه تنها او را می خواستم بلکه تمام ذرات تنم، ذرات تن او را لازم داشت!فریاد می کشید که لازم دارد..."

"حالا او را نه تنها دوست داشتم ، بلکه همه ی ذرات تنم او را می خواست. مخصوصا، میان تنم، چون نمی خواهم احساسات حقیقی را زیر لفاف موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان بکنم . چون هوزوارشن ادبی به دهنم مزه نمی کند. گمان می کردم که یک جور تشعشع یا هاله – مثل هاله ای که دور سر انبیا می کشند – میان بدنم موج می زند و هاله ی میان بدن او را لابد هاله ی رنجور و ناخوش من می طلبید و با تمام قوا به طرف خودش می کشید."

صادق هدایت-بوف کور